۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

خیال باشد که این کار بی حواله بر آید ...

کمتر از یک سال از غربت نشینی نا خواسته گذشته بود که به زیارت مزارتان نائل شدم .باورم نمیشد .مدام آن دم با من بود که از من چه بزرگوارانه سپاس گزاری کردید .بازوقتی با گل زانو زدم قولم را در دلم باز گفتم ...شرمنده ام .می دانید در دست من نیست  .شاید روح بزرگ شما برات من شود آقای دکتر فرخ زاد ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر