۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

    • مشتاق آغوشت هستم
      داغ بوسه هایت را جان میطلبد

      و آرامش آن گرمی را، دل
      چه توان کرد

      که پای صبر خسته است
      و فراق همراه
      و یار دور

      و دیداربعید
      نه میسور که جان به دیگری دهم
      نه  بر کنم 


      جان را گرفتی
      و دل
      و عشق را معنا کردی

      و محبت را لباس حقیقت دوختی

      آغوشت امن بود
      وواژگانت  آرامش
      و نگاهت جان پناه


        جملاتت جادوی آن چه باید شنید
      و من چه نیاز مند بودم
      چه اقیانوسی
      که داشت مرداب میشد
      موجی در آن افکندی
      و شناور شدی

      و مواج شدم
      و موج ها را مردانه بر سینه کشیدی
      و نهراسیدی

      تا ما شدیم
      و نهراسیدم

      تا اقیانوس شدم 

      و  مواج 

    • اکنون چنآن سر شارم از عشق تو که پای شکیب را پس میزنم و درد فراق را طعنه ...
      محرومم و دلتنگ
      آرزومند و اسیر
      و صید اکنون در پی صیاد است 


      بیا و ببین که شعله ات پیراهنم را میسوزاند و سرشکم خون دل را میپا لا ید
      و اشتیاقم به آن همه سوزندگی در دستان و لب ها و آغوشت بی پایان است
      کاش بودی 


      اگر به دست من افتد فرا ق را بکشم 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر